محمد خزائلى

143

شرح بوستان ( فارسى )

گه از كار آشفته بگريستى : * كه كس ديد ازين تلختر زيستى ( 1 ) ! كسان شهد نوشند ( 2 ) و مرغ و بره * مرا روى نان مىنبيند تره گر انصاف پرسى نه نيكوست اين : * برهنه من و گربه را پوستين چه بودى كه پايم در اين كار گل ، * به گنجى فرو رفتى از كام دل مگر روزگارى هوس راندمى * ز خود گرد محنت بيفشاندمى شنيدم كه روزى زمين ميشكافت ، * عظام ( 3 ) ز نخدان پوسيده يافت ، به خاك اندرش عقد ( 4 ) بگسيخته * گهرهاى دندان فرو ريخته دهان بىزبان پند ميگفت و راز : * كه اى خواجه ، با بينوايى بساز نه اينست حال دهن زير گل ! * شكرخورده انگار يا خون دل ( 5 ) غم از گردش روزگاران مدار * كه بى ما بگردد بسى روزگار همان لحظه كاين خاطرش ( 6 ) روى داد ، * غم از خاطرش رخت يكسو نهاد كه اى نفس بىراى و تدبير و هش ، * بكش بار تيمار و خود را مكش اگر بنده‌يى بار بر سر برد * وگر سر به اوج فلك بر برد ، در آن دم كه حالش دگرگون شود ، * به مرگ از سرش هر دو بيرون شود ( 7 ) . . . . . . . . . .